خرید بک لینک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:20

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:20

آدم "حدیث کساء" را که می خواند؛

دلش میخواهد وقت هایی که دلش سردش است؛

چادرت گوشه ای جا برای بی قراری هایش داشته باشد...


چادرت را بینداز روی دلم مادر...

دارد میلرزد....


پ.ن: "جان پناه" یعنی تو !

برچسب: چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم,چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم شجریان, نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:20

گفت چرا کارهای فلانی رو دوست نداری؟

گفتم چون نگاهش رو دوست ندارم...

اگر ذوق و استعدادی هم خدا به آدم داده؛ منصفانه ش اینه که در راه خودش هم استفاده بشه...


" هنری که در خدمت دین نباشه ارزش نداره" ....

برچسب: نگاه های معنی دار مردان,نگاه های عاشقانه,نگاه های حرام,نگاه های مردان,نگاه های معنی دار,نگاه های جذاب,نگاه های یک پسر عاشق,نگاه ها,نگاه هاي عاشقانه,نگاه های دزدکی, نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:20

من خوشبخت ترین آدم این حوالی ام...


که تو رفته ای حرم امام من؛ اولین لحظه ی دیدن گنبد، سلام که داده ای،

اشک که راهش را باز کرده سمت چشم هایت؛

مرا یادت آمده است...

که سه بار گفته ای "برای فاطمه"...

.

.

.

.

و سلاحه البکاء...


پ.ن: این پست شرح بهترین اسمسی بود که این روزها افتاده روی گوشی ام...


ته نوشت: آدم باید بیاید بنشیند صحن جمهوری...بی قراری هایش را بگذارد جلوی ازدحام پنجره فولادت و برود...


برچسب: بطلب تا که فقط سیر نگاهت بکنم, نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:20

گفت:

تو اینجوری ای که اگر چیزی رو بخوای حاضری بخاطرش سرت رو هم بدی...ولی برسی بهش...


راست میگفت...

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:19

یکی از تمام چیزهایی که شما نمیدانید این است که من در زندگی ام چند دقیقه درخت بوده ام!یک درخت با برگ های قهو ای و نارنجی و زرد...و چشم هایی که بوی قهوه ی سوخته ی ته فنجان را داشت... راستش را بخواهید هنوز حسرت شاخه های خشک و برگ ریزی که نداشتم؛ به دلم مانده است. بعدتر یک توت فرنگی بودم. صورتی صورتی با دانه های درشت قهوه ای... بعدترش دیگر دلم نخواست چیز جدیدی باشم! چیزی خط عمیقی انداخته بود به روحم ؛ که جایش مانده بود. مانده بود و دیگر قرار نبود جز خودم چیز دیگری باشم! حالا سال هاست که مهدکودکمان عوض شده و من نقش های دیگری را هم بازی کرده ام... یکی اش نقش کسی را که

برچسب: نویسنده: سارا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:19

صفحه بندی